سرم را گرم می کنم به دغدغه های آدمهای هر روزه زندگی ام که از یادم ببرند چه چیزهایی را ندیده باقی گذاشته ام.
این وسط... خیالی ام هم نیست اصلا.
دیشب دوباره مه* رو دیدم. آن عربده های وحشتناک دیویدو شنیدم. نصفه شب بود. صدا رو کم کردم. فیلم تمام شد. آخرشو را باز صدا و سیما زده بود. اما من تا خود صبح ده دقیقه آخر را هزار بار صحنه سازی کردم توی دلم. با همان تکه آخرش که سیما زده بود از فیلم. همان جایی که دیوید از ماشین پیاده شد. گفت هیولاها یالا بیاین منو بخورین. بعد از اینکه زنش رو قبل ترش خورده بودن و بچشو از ترس اینکه لقمه هیولاها بشه، خودش کشته بود. می دونین، هیچ هیولایی سمتش نیومد. شهر پاکسازی شده بود. مه هم کم کم گورشو گم کرد. دیوید مانده بود با چهار تا فشنگ حرام شده روی دستش.
*The Mist
اگر بنا بر عقبگرد بود، اگر برگشتنی در کار بود، جبرانی در کار بود، اگر عقده ای نمیشدم از اینکه زمان توی مشتم نیست، که هیچ کاری نمی شود کرد، شاید همه چیز طور دیگری می بود. خیلی حرف ها را نباید می زدم. دروغ هم گرچه نبودند ولی هیچطوری نمی شود توجیهشان کرد. نمی دانم. قیامتی هم اگر درکار باشد بپرسند چرا گفتی می گویم از دهنم پرید. هیچ دفاعی دیگر قادر نیستم بکنم و رویم هم نمی شود بگویم هنوز قدم در بیست سالگی نگذاشته خسته شده ام. صبر کردن هیچ کاری ندارد. چون بخواهی و نخواهی باید بکنی. ولی ما حتی جرات نداریم ضعف نشان دهیم چون کسی حوصله ضعفهای ما را ندارد. بیشتر هم البته خودمان نمی خواهیم پشت بقیه بیفتیم. می خواهم بگویم بیایید خودتان را بندازید جلو، بیایید مرا جا بگذارید، بیایید خودتان را هی مقایسه کنید و در دلتان قند آب شود که فلانی هنوز مانده تا با گرد ما برسد. خیلی از شماها که خوب می دانم پشت چهره خیرخواهتان چه می گذرد. که هیچ جهنم دره ای نیست که کفشتان متبرک نکرده باشد. اینجا کسی هست که خوش دارد عقب بماند و حالش از همه شب هایی که در به گند کشیدنش سهمی داشته اید، به هم می خورد.